تبليغاتX
روزهای زندگی من

روزهای زندگی من

از خدا خواستم از طریق حافظ باهام حرف بزنه...می بینی چی می گه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:56  توسط 52  | 

اینجا می تونم راحت بنویسم...

چون می دونم با اینکه آدرس این وبلاگ رو می دونی هرگز بهش سر نمی زنی...

چون اصلا یادت نمیاد...

بگذریم...

الان دارم تصور می کنم اگه تو تو زندگی ام نبودی...

من هرگز ازدواج نمی کردم مگه اینکه واقعا می دونستم کسی عاشقمه...با تمام وجود منو می خواد...تو این شرایط رو داشتی...منم به خاطر همین باهات ازدواج کردم...چون دنبال یه دوست و همسفر واقعی بودم نه شوهر...که البته تو خیلی زود از اولی به دومی تبدیل شدی...

داشتم می گفتم...یه دختر مجرد...خونه بابام...هر روز از صبح تا شب کار می کردم...چون انگیزه ای نداشتم که خونه بمونم...الان اگه پاره وقت کار می کنم دلیل داره...

برجی ۵۰۰-۶۰۰ درآمد داشتم...۲۰۰ تومنشو خرج خودم و کلاسایی که دوس داشتم می کردم...بقیشو پس انداز می کردم...تو این تقریبا دو سال با احتساب حقوقایی که کم و بیش گرفتم  حدود ۴ و نیم میلیون الان پول داشتم...الان هم کلاس کارآفرینی که رفته بودم با یکی شریک می شدم و یه جایی رو باز می کردم...اون قدر کار می کردم و تلاش می کردم تا پولدار شم...

خوب بعدش چی؟؟هرچی می خواستم می خریدم...هر چی می خواستم می خوردم و می پوشیدم...

اما واقعا یه چیزی تو زندگی ام کم بود...یه عشق...کسی که ازش حمایت کنم و حمایتم کنه...

از قبل از ازدواج هم به این نتیجه رسیده بودم که پول همه چیز نیست...اصلا مهم نیست...

به خاطر همین دوس داشتم با یکی باشم که فقط به خاطر خودش دوسش داشته باشم...

پیداش کردم...پاشم وایستادم...من خوشبخت شدم...

اما اون نه...

شایدم فکر می کنه که نه...شاید اگه اونم الان پیش خودش بشینه و حساب کتاب کنه به این نتیجه برسه که خیلی هم بیراهه نرفته...

به هر حال...

من از پولی که می تونستم بهش برسم(حالا چه خودم یا از طریق یه شوهر پولدار) گذشتم...

و عشق رو انتخاب کردم...

پشیمون هم نیستم...

فقط افسوس می خورم که اون آدم کسی نیست که واسه رسیدن بهش کلی تحقیر شدم...

اون آدم عوض شده و منو مقصر بدبختی هاش می دونه...

اما من دوباره شدم همون آدم گذشته...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:54  توسط 52  | 

امروز رفته سمنان...

۱۰ روزی اونجاست...

۱۰ روز از هم دوریم...

حتی تلفنش هم اونجا آنتن نداره...

مطمئنم خدا می خواسته یه چیزایی رو بهمون یاد بده...

من هنوزم با تو احساس خوشبختی می کنم و از نبودنت دل تنگ می شم...

اما باعث همه بدبختی هات منم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:39  توسط 52  | 

اولا فکر می کردم چقدر بده آدمایی مثل خواهرم سالها با هم دوس می مونن و واسه عروسی پا جلو نمی ذارن...

الان می فهمم چقدر عاقلن...

آدم تا تو زندگی نیفته نمی فهمه ازش چی می خواد...

همسرم هم فکر نمی کرد این جوری بشه...

حالا منو مقصر می دونه...

یه زمانی بود که می گفت: خوشبخت ترین آدم روی زمینم...

هر چی نداشتم تو بهم هدیه کردی...

می گفت:اگه خدا یه بابای خوب بهم نداد عوضش یه همسر خوب داد که برام از هر چیزی با ارزش تره...

اما الان یادش نمیاد...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:37  توسط 52  | 

بعضی وقتا اصلا منو در نظر نمی گیری...

بهم میگی: من بچه نمی خوام از الان گفته باشم نمی خوای برو!!!

از الان؟؟؟

حالا که ۴ ساله با همیم...

این حرف اولا مال قبل از ازدواجه نه الان...

بعدم مگه تو عاشقم نشدی؟؟

به همین راحتی می گی برو؟؟؟؟؟؟

عشقت این قدر کوتاه بود؟؟؟؟

باورم نمی شه...

بازم دارم بهت محبت می کنم...از ته دلم...

کاش می دونستی داری چی جوری آتیشم می زنی...

و اصلا منو در نظر نمی گیری...

اون روز یه حرف دیگه هم زدی خیلی آتیش گرفتم...

گفتی تو و مامانت اونقدر بهم فشار آوردید واسه عروسی که مجبور شدم این شغل رو واسه خودم انتخاب کنم...

آره عزیزم...اگه تو به جایی نرسیدی مقصر منم که تو زندگی ات اومدم...

حالا هم افسوس می خوری که کاش یه کاره دیگه بودی...

همه کاسه کوزه ها رو هم سر من می شکنی...

چند وقت پیش یه چیزی رو یه جایی خوندم که خیلی راست بود...

 

فاصله تان را با آدمها حفظ کنید !

از یک جایی به بعد ،

آدمها تاوان دوری آرزوهایشان را

از نزدیکی شما می گیرند...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:30  توسط 52  | 

خیلی چیزا رو فراموش کردی...

برات خیلی عادی شدم...

یادته چقدر دوس داشتی که یه لحظه باهام باشی...

یادته آرزو داشتی به هم برسیم؟؟

یادته چقدر سختی کشیدیم؟؟

یادته به هم قول دادیم که عشقمون رو ترو تازه نگه داریم؟؟

یادته قول دادی امضا کردی که ازم دور نشی؟؟

من دوباره به دنیای تو برگشتم...

امیدوارم تو هم به سمت من برگردی...

یه روز که منو می بینی از ته دل بگی دلت برام تنگ شده بود...

تو چشام نگاه کنی و بگی عاشقمی...

بدون اینکه من ازت بخوام برام یه شاخه گل بخری...

برام فداکاری کنی...

باهام یه شب عاشقانه داشته باشی...

به سبک خودت...

خیلی وقته شوهرم شدی...

اما من از شوهر خوشم نمیاد...

من به عنوان یه دوست روت حساب کرده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 10:29  توسط 52  | 

همه چی آرومه...

هم به زندگی ام می رسم هم به خودم هم به کارام...

این جوری دوست دارم...

امروز یه نفر زنگ زد واسه یه کار!

بعد از ۳ ماه!!

شاید برم ببینم چی می گن...

کارام بد پیش نمی ره...

البته هنوز پول نگرفتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:46  توسط 52  | 

این روزا دیر می گذره...می خوام آخر این ماه از اینجا خداحافظی کنم...

خسته شدم از این جور زندگی...

دوس دارم یه کم مال خودم باشم...

کار پاره وقت...

اما اینا که به این راحتی ولم نمی کنند...

خدا کنه زودتر خلاص شم...

نمازهامو مرتب می خونم...

می خوام یه کم مثل آدم زندگی کنم...

خدایا دستامو بگیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 13:16  توسط 52  | 

این روزا اصلا نمی فهمم چطوری روز و شب می شه...همش درگیر کارم...کار اصلی ام رو اصلا دوست ندارم...

خیلی هم کارش سخت شده این روزا...آخه نزدیک الکامپه...دو بار تا حالا استعفا دادم...اما هنوز مدیر باهام حرف نزده...

مدرسه هم خوبه...بچه ها رو دوست دارم...

کار باندساز رو فعلا گذاشتم کنار...اصلا صرف نداشت...

دارم گویندگی نرم افزار آموزشی رو دنبال می کنم...

از این هم راضی ام...

دوست دارم کارهای ریز جاهای مختلف داشته باشم...

و دوست دارم یه ماشین داشته باشم...

آخه خیلی سخته این رفت و آمدها که هرکدوم یه سر شهره...

خدایای من کمکم کن...کمکمون کن تا بتونیم یه سر و سامونی به کار و زندگی مون بدیم...

کار همسرم هم خوبه...اما پولشو نمی دن...

گاهی غصه می خوره...

چند ماه بیشتر وقت نداریم تا پول پیشو زیاد کنیم...

خدایا دوست دارم...

در حالی که من خیلی بنده بدی واست هستم اما تو باهام مهربونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 8:27  توسط 52  | 

این روزا سرم خیلی شلوغ بود...مخصوصا از چهارشنبه که درگیر پروژه باندسازی  kinshin بودم.

مدرسه هم کارش شروع شده. اولین جلسه رو رفتم. وااااای اصلا کار ساده ای نیست خانم معلم بچه ها بودن!

مگه حرف گوش می دن؟!!

کار همسرم هم بهتر شده خدا رو شکر...

اما الان نزدیک 3 ماهه که حقوقی نگرفتیم...باورت می شه؟؟

همش از جیب خوردیم...خودم که باورم نمی شه...

کارمم الان دو ماهی داره می شه که شروع کردم...

فقط می تونم بگم خیلی بد نیست...

ولی سخته...کار زیاده...توقعات بالاست...

همکاراش هم همشون یه جورین...

شبیه همن...

عجیبن...

خیلی خستم...پنج شنبه هام تعطیل شده...البته مدرسه هست...

آخر هفته می تونم یه کم استراحت کنم...

دلم ماشین می خواد...

دلم می خواد خونمون نزدیک تر باشه به محل کارهام...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 10:57  توسط 52  | 

خدایا می خوام یه کم غر بزنم...نذاری به حساب ناشکری ها...

فکر می کردم بعد عروسی دیگه مشکل عروسی حل شده و می تونیم کلی پول پس انداز کنیم...

زود خونه رهن کنیم و ماشین بخریم و همه چی رو به راه بشه...

اما چی شد؟

الان ۶ ماهه عروسی کردیم...هیچی که جمع نشده هیچ کادوهای عروسی هم رفت...

خدایا مگه من دل ندارم...

خدایا از وقتی عروسی کردیم کوچکترین تفریحی نداشتیم...

نه جایی نه مسافرتی...

نه حتی لباس خریدن خوبی...

پس این همه کار می کنیم که چی...

که فقط زنده بمونیم و بخوریم و کرایه خونه بدیم...؟؟؟

خدایا کرمت رو شکر یه کم به دادمون برس...

تو رو به این شبای مقدس قسم...

گفتیم همسرم بره تو کار ساختمونی درآمدش بیشتره...

اما درآمدش از یه کارمند ساده هم کمتره...

تازه کلی از روزا هم بیکاره و اعصابش خورد...

این اواخر دو ماه بیکار بود...

اینم از کار من...

که فقط دارم تحمل می کنم چون چاره ای دیگه ندارم...

خدایا این حرفا رو به تو نزنم به کی بزنم؟؟؟

ازم خرده نگیر...

کم تحملم...کم توانم...

دلم گرفته...خیلی گرفته...

به کی می تونم بگم غیر خودت...

اونم وضع مامانینا...

چقدر دوس داشتم به اونا هم کمک کنیم...اما تو وضع خودمون هم موندیم...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 13:35  توسط 52  | 

سه هفته است دارم می رم سر کار جدیدم...

شدم مسئول روابط عمومی...

اما کارم رو بازم دوس ندارم...

خوب چی کار کنم؟دوس ندارم دیگه...

نمی خوام تو هم مثل همسرم همش بگی چی تو رو راضی می کنه...؟

چون خودت بهتر می دونی...

روحیاتم رو...عشقم رو...

خدایا دستامو بگیر...هردوتاشونو...

این شبای قدر نتونستم بهره ببرم...

آخه مهمون داشتیم...

چقدر غر زدم این چند روزه...

به خدا خیلی تو فشارم...

گفتم چند روز استراحت کنم...جون بگیرم...

سخته تو ماه رمضون مهمون چند روزه داشتن...اونم این شبها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 13:22  توسط 52  | 

می گردم تا شاید پیدا کنم...

سامان امروز هم نرفت پاکدشت...

یعنی رفت اما برگشت...

بازم جور نشد...

خدایا حکمتت چیه؟

هان؟نمی شنوم...گوش هام واسه شنیدن حرفات سنگین شدن...چرا؟؟

چرا ازم دور شدی؟چرا ازت دور شدم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:32  توسط 52  | 

چهارشنبه رفتیم نامزدی محمدعلی...

تقریبا اصلا خوش نگذشت...

چقدر تالار ما از تالار نیاوران بهتر بود...

دیروز رفتم دیدن مادر همسرم...

اونجا هم اصلا خوش نگذشت...

یه هفته دیگه میاد خونه ما...

می دونستم یه بهونه ای جور می کنه که طولانی مدت پیشمون نمونه...

همسرم از فردا می ره سر کار...

بعد از یه ماه...

منم تا آخر هفته اینجام...

خسته ام...

می خوام استراحت کنم...

کار مناسبی هنوز پیدا نشده...

امروزم باید برم دنبالش...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:30  توسط 52  | 

دیروز خیلی دلم گرفته بود...

همسر مهربونم حسابی با حرفاش آرومم کرد...

فردا مامان و داداشش میان...

چند هفته ای اینجان...

امشب نامزدی پسر داییمه...

نمیدونم می رم یا نه...

آرزویی تازه می خواهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 10:21  توسط 52  | 

خدایا صدامو می شنوی

یا اون قدر ضعیف شده که به گوشت نمی رسه...؟

خدایا با همین صدای لرزان و ضعیفم ازت کمک می خوام...

ناتوانم...

توانم بخش...

خدایا خودت همه کارا رو راست و ریس کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 9:50  توسط 52  | 

دارم دنبال کار می گردم این روزا...

همسرم هم چند هفته است منتظر یه پروژه است...تو ورامین...

امروز احتمالا می ره...

خدایا کاراش رو جور کن...

خدایا کار منم جور کن...

خودت می دونی کار ایده آلم چیه...

حداقل ۴۵۰ حقوقش باشه...

پنج شنبه ها تعطبل باشه...

ساعت کاریش مناسب باشه...

امکان اضافه کار داشته باشه...

پاداش و مزایاش خوب باشه...

شرکتش معتبر و بزرگ باشه...

امکان پیشرفت داشته باشه...

همکاراش و محیطش خوب باشن...

مدیریتش خوب باشه...

منظم باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 9:49  توسط 52  | 

دیروز ۷ بود رسیدم خونه...

با همسرم رفتیم دکتر براش آمپول زدیم...

چه قرمه سبزی درست کرده بود...!!

امروز حالم زیاد خوب نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 12:43  توسط 52  | 

متنفرم از اینجا واسه اینکه اصلا نظم نداره...

اصلا نظم معنی نداره...

یعنی چی؟

من باید از زندگی ام بزنم چون یه آدم بی مسئولیت ۵۰-۶- نفرو معطل خودش کرده...

یه جلسه می خواد بذاره...اول می گه سه شنبه...

بعد می گه امروز ساعت ۳...

بعد می گه ۴...

بعد می گه ۴:۳۰...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:57  توسط 52  | 

از نظر کاری روزای بهتریه...یه کم بهتر...

دنبال کار می گردم...

شاتل هم رفتم...زیاد خوشم نیومد...

خوبیش این بود با ساناز بودم...

قراره خبرم کنن....اما هنوز خودم دودلم...

جاهای دیگه هم رزومه دارم می فرستم...

عشقم مریضه...خونه استراحت می کنه...

بال بال می زنم برم پیشش...پرستاری شو کنم...

وای که چقدر باهاش خوشبختم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:59  توسط 52  |